من مهدي شكرانه هستم به همراه دوستان خوبم سايه ترديد و آشنایی غریب و آقا وحید در زير سايه صاب خونه عزيز يعني داروگ جون مشغول زندگی هستيم . دوست داريم وقتي به اين وبلاگ سر مي زني خنده رو لبات بشينه ، احساساتي بشي ، يكم تو فكر بري و در صورت امكان خبري رو براي اولين بار اينجا بخوني . موقع زدن دكمه ضربدر به اين فكر كن كه شاید دوستاي جديدي پيدا كردي (شايد شايد).
ایمممممممم خب امروز فکر کنم تولدته ؟ نه؟ چند سالت شده ؟ 14 یا 15 ؟ با پارسال چقدر فرق کردی؟ تو این یک سال به چند تا آرزوت رسیدی؟ هیچی؟ تا سال دیگه چی؟ برنامت چیه ؟ نداری؟ میدونم داری!! گذشته رو ول کن چون گذشته , از آینده هم که کسی خبر نداره , پس امروز رو شاد باش چون زمانیه برای شاد بودن . تولدت مبارک باشه گلم .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/08/14 | ساعت ارسال:
13:12
امروز
فیلم "مجموعه دروغها" ساخته رایدلی اسکات رو دیدم .
همون فیلمی که
گلشیفته فراهانی و دی کاپریو و راسل کرو
توش بازی کردن .
بازی تو این فیلم سبب جبهه گیریهای زیادی
علیه گلشیفته شد
تا سر انجام این بازیگر محبوب و دوست داشتنی
از ایران بره و
مقیم آمریکا بشه . البته من چون به زبان انگلیسی
مسلط نیستم
, نمی تونم خیلی در مورد مضمون فیلم و اون چه
که میخواست به
تماشگر برسونه صحبت کنم ولی نکته ای که واسه
من جالبِ این
بود که تو صحنه ای از فیلم برای نشون دادن محل ,
از اسم
خلیج فارس استفاده کرده بودند که میتونه از نظر تبلیغاتی
خیلی حائز اهمیت
باشه . و اگر بازی کردن گلشیفته تو این فیلم باعث
شده باشه
که از این عنوان استفاده کرده باشن , به نظر من باید از
گلشیفته
تقدیر بشه و حتی برای مانور تبلیغاتی بیشتر , نشان ملی
لیاقت رو هم به
این بازیگر توانا باید داد .
هر چند میدونم
مثل همیشه ما فرصت ها رو به تهدید تبدیل میکنیم
و با انجام یک
سری کارهای نسنجیده , نه تنها از مزایای این فیلم استفاده نمیکنیم
بلکه معایب اون رو به شکل بدی بزرگ نمایی میکنیم .
شنیدید؟ آقای علی آبادی برای ریاست کمیته ملی المپیک کاندید شدن . بعد از این که رییس سازمان تربیت بدنی و معاون رییس جمهور به زور از کاندید شدن برای ریاست فدراسیون فوتبال منصرف شد این بار به فکر تصاحب یک شغل جدید در دنیای ورزش افتاده و مثل اینکه خیلی دچار معضل کم پولی هستش که این همه این درو اون در میکوبه تا با پیدا کردن یه کاسبیه نون و آب دار یه سر و سامونی به وضع زندگیه خودش و البته زن و بچه محترمش بده و خداییش چه جایی بهتر از کمیته ملی المپیک که 100 میلیارد پول توش گم میشه و کسی هم دنبالش نمی گرده ؟ من به شخصه فکر میکنم اگه تیم محلمون هم دنبال رییس باشه این جناب نسبتا محترم شناسنامه و البته کارت ملی به دست میاد و تو صف ثبت نام وای میسه !! تا نظر شما چی باشه .
شما تازه
از شهرستان به تهران منتقل شده اید و از خوشحالی تو پوست خود جا نمیشید .
هیچ کس و
کاری ندارید و از این بابت خیلی خوشحالید .
بعد از
مدتها تونستید خرج عمل چشمتون رو جمع کنید و حالا که اومدید تهران بهترین
موقعیت برای
انجام این عمل فراهم شده .
هنوز سه
روز دیگه وقت دارید که خودتون رو به اداره معرفی کنید و اسه همین میرید بیمارستان
و برای
عمل آماده میشید .
بعد از
عمل دکترتون میاد پیشتون و سعی میکنه شما رو دلداری بده تا با شرایط جدید خو پیدا
کنید
آخه عمل
شما نا موفق بوده و شما کور شدید .
هر چی
منتظر میمونید خانومتون نمیاد دنبالتون و هر چقدر هم به خونه زنگ میزنید کسی گوشی
رو بر نمیداره .
شما تازه
کور شدید و نمیتونید حرکت کنید و موندید که چطور با این شرایط کنار بیایید .
پول هم
ندارید و زودتر باید تخت بیمارستان رو خالی کنید .
یکی از
دکترا میاد و به شما میگه تا یه مدت میتونه شما رو به یه بیمارستان دیگه منتقل کنه
تا
یصورت مجانی
یه مدت اونجا بمونید و شما هم با خوشحالی قبول میکنید .
اونجا به
شما میگن که باید برای یه عمل جدید آماده شید واز شما میخوان تا زیر یه برگه رو
امضا کنید و شما دعا میکنید که این بار عمل موفقیت آمیز باشه .
بعد از
عمل دکتر میاد پیشتون و میگه عمل شما با موفقیت تموم شده شما هم با خوشحالی از دکتر میپرسید
از کی
میتونید چشماتون رو باز کنید و دکتر بهتون میگه از چشماتون خبر نداره و عمل پیوند
کلیتون با موفقیت انجام شده و شما تازه متوجه درد شدیدی تو پایین بدنتون میشید .
عصر دکتری
که شما رو به این بیمارستان منتقل کرده میاد بالا سرتون و میگه به جای پول
بیمارستان
یکی از
کلیه هاتون رو به مادرش پیوند زده و در برابر تهدید شما به شکایت برگه ای رو که
قبل از عمل
امضا کردید
به شما یاد آوری میکنه و شما تازه متوجه میشید که چه چیزی رو امضا کردید .
شما به
اعصاب خودتون مسلط میشید و از دکتر خواهش میکنید که لااقل شما رو تا خونتون ببره و
دکتر هم
فقط به
خاطر خدا این کار رو قبول میکنه .
وقتی به
خونتون میرسید همسایه ها بهتون اطلاع میدن که همسرتون تو یه تصادف رانندگی جونشو
از دست داده و ......
دیدی؟
ندیدی؟
خب تا تو بیای ببینی کی به کیه و چی به چیه تموم شد و رفت .
الان دیگه دارن سفره رو جمع میکنن و تو موندی و یه دل
که سیراب شده یا نه !! خودت باید جوابشو بدی
حالا دیگه باید برگه رو تحویل بدی و بری
و بری تو فاز یه روز آرامش
آرامش قبل از طوفان
عیدتون مبارک .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/07/09 | ساعت ارسال:
17:39
تمام لذت ماه رمضان به اون لحظه ای که دلت هوای هم نشینی سفره خدا رو داره تمام لذتش زمانیه که ببینی توی این ماه رمضان و گرونی کسی بدون سحر روزه نگیره یا کسی نباشه که افطاری نداشته باشه
لذت ماه رمضان به شنیدن صدای ربنای شجریانه به اون لحظه هایی که صدای اذان موذن زاده توی تمام وجودت می پیچه
لذت ماه رمضان به اون لحظه های ناب عاشقی که با خدای خودت راز و نیاز میکنی اون لحظه ای که دلت میشکنه نمی دونی چرا و قطره قطره اشکهات روی صورتت جاری میشه
اون لحظه که از خیسی چشمات خوابت می بره و سحر با صدای سحر خونی از خواب ناز توی آغوش خدا بیدار میشی
اون لحظه هایی که فکر می کنی یکی داره نگاهت میکنه بیشتر از قبل و مراقبته
اون لحظه ای که دلت می خواد بشینی یه دل سیر فکر کنی و مثل بچه ای که میره تو آغوش مادرش با خدات حرف بزنی شکایت نکنی و بگی راضیم به رضای تو
اون لحظه ای که خدا هم بنده های فراموش شدش رو نگاه کنه
اون لحظه که احساس کنی ذره ذره وجودت خدا رو صدا میزنه
اون شب زنده داری هایی که به سحر کشیده میشه و دوست داری لحظه لحظه اون شبها و خلوت با خدات رو قاب کنی توی طاقچه دلت بذاری
اون لحظه که ماه رمضان تمام میشه و ناراحتی و دلت می خواد همه سال ماه رمضان باشه
اون لحظه که باید دعای وداع با ماه رمضان رو بخونی به امید سال بعد که لیاقت و سعادتش رو داشته باشی تا سال بعد هم خدا به مهمونیش دعوتت کنه
آیا سال بعد هستی ؟ آیا اگه هستی توی این مهمونی راهت میدن ؟ کارت دعوت بهت میدن ؟ شاید خیلی به نظر ساده بیاد ، اما من حالا می فهمم که خیلی خیلی سعادت می خواد که بتونی این ماه به این مهمونی بری
قدر لحظه لحظه هایی که نصیبتون شده رو بدونید
همه لحظه هاش رو باید قاب گرفت حتی همون سریال های مخصوص ماه رمضان حتی همون خوابشم قشنگه
تمام لذت ماه رمضان به کدوم قسمتشه؟ تمام اون ساعتهایی که روزه ایم ؟ یا تمام اون ساعتهایی که روزه نیستیم ؟ لحظاتی که منع میشیم از خوردن و آشامیدن و انجام هر گناه کوچیک و بزرگ یا اون لحظه ای که بعد از کشتن امیال و هواهای نفسانی به ما اجازه داده میشه نیازهای جسمیه خودمون رو بر آورده کنیم ؟ لحظه ای که مثل رسیدن ماهیه تنشنه به آبه . شاید تمام لذت ماه رمضان به اون ثانیه صفری باشه که بین " خوردن " و " نخوردن " قرار داره همون لحظه ای که لیوان آب تو دستته و صدای اذان تو گوشت همون ثانیه صفر از شروع عاشقی . شاید تمام لذت ماه رمضان همون وقتیه که پشت پا میزنی به لحظه ای غفلت و سعی می کنی هشیار تر باشی و به شیطون میگی شاید وقتی دیگر اما الان نه !! شاید تمام لذت ماه رمضان همون لحظه ای باشه که تمرین بهتر بودن و بهتر شدن میکنی , همون لحظاتی که به فرشته هات نیروی بیشتری میدی و اونها رو سیراب تر میکنی و آماده برای جدالی دوباره با شیطان . شاید تمام لذت ماه رمضان به لحظاتیه که قلبتو از سینت در میاری و تو دریایی از پاکی و صداقت و یک رنگی شستشو میدی تا دوباره یاد ایام کودکی رو تو خونه ی قلبت زنده کنی .
نمیدونم شاید تمام لذت ماه رمضان زمانیه که میشینی پای تلویزیون و سریالهای ویژه ماه رمضان را تماشی میکنی . نه ؟
یادش به خیر اون اولا که داش محمود داشت شعارهای انتخاباتی می داد میگفت که باید کارهای مملکت به صورت علمی انجام بشه نه همینجوری یلخی و ما هم چقدر خوشحال بودیم که بالاخره یکی پیدا شد که به کار علمی اعتقاد داشته باشه و یه ار تباط خوب بین دانشگاه و صنعت و دولت برقرار بشه اما زهی خیال باطل . وقتی داش محمود تو مجلس گفت این کاغذ پاره ها ( مدارک دکترا ) ارزشی نداره انگار یه پارچ آب یخ رو تن داغ ما ریختن و قدرت تعقل و حتی تحرک رو از همین بدن نیمه جون هم گرفتن . و البته وقتی در ادامه خبر رسید که همین جناب یه نفر که مدرک فوق دیپلم داره رو میخواد به عنوان وزیر کشور معرفی کنه تازه متوجه شدیم که چرا این کاغذ پاره ها ارزشی نداره . حالا داش محمود همچین اشتباهی مرتکب شد و آقای کردان رو معرفی کرد آیا نباید مجلس محترم جلوی این کار رو می گرفت ؟ واقعا تو این مملکت اتفاقاتی می افته که آدم فکر میکنه که خیلی اوضاع مملکت خر تو خره و هر کی هر کاری بخواد می تونه انجام بده . ولی خب من مطمئنم که عالی جنابان چوب این کارشون رو میخورن و جواب دندان شکنی از مردم همیشه در صحنه دریافت می کنن . به امید آن روز خدا نگه دار .
ماه رمضان ماه خود سازی یا فصل بدن سازی؟ ماه رمضان ماه عبادت یا فصل کسالت ؟ ماه رمضان ماه ترک گناه یا فصل تزویر و ریا ؟ ماه رمضان ماه مهمانیه خدا یا مهمانیهایی پر از ریخت و پاش ؟
مکان: یه جایی که خیلی بوی خدا میده زمان : افطار یه نفر با یه قابلمه میاد تو . مسئول غذا : مگه نگفتم کسی رو راه ندید ؟ به مهمونا غذا نمیرسه !! مهمونا: یه مشت آدم پولدار . هدف : جلب رضایت خدا .
مکان : یه خونه زمان : موقع افطار یه سفره پهن شده توش سوپ هست , آش هست , شله زرد هست , زولبیا بامیه هست , سبزی هست , سالاد هست , شربت هست , نوشابه هم که هست و البته نون و خرما و شاید چیزای دیگه هم هست . راستی غذا چیه ؟ حتما از بیرون گرفتن که خانوما به زحمت نیفتن واقعا فضا معنویه و آدم رو از این حال به اون حال میکنه .
مکان : یه خونه زمان: ساعت 1 یا 2 شب یا کمی اینورتر یا کمی اونور تر ای بابا کی حال داره سحر بلند شه بیا الان یه چیزی بخوریم بگیریم بخوابیم .
مکان: مرغ فروشی زمان : یه وقتی از روز مشتری : آقا چرا مرغ گرون شده؟ جواب 1: ماه رمضان باعث میشه آدمای خسیس , ولخرج بشن و برای همین بیشتر مرغ میخرن و خب واسه همین قیمت مرغ میره بالا .
جواب 2: ماه رمضان باعث میشه آدمایی که دستشون به دهنشون میرسه هم واسه خودشون مرغ بخرن هم واسه کسایی که دستشون به دهنشون نمیرسه واسه همین مصرف میره بالا و خب قیمت هم میره بالا .
جواب 3 : در ماه رمضان آدمایی که دستشون به دهنشون میرسه هی مهمونی میدن هی مرغ مصرف میکنن هی قیمت مرغ میره بالا هی اونایی که دستشون به دهنشون نمیرسه نمیتونن مرغ بخرن .
جواب 4: قیمت مرغ الکی میره بالا و شاید کار کاره آمریکای جنایتکاره .
جواب دولتی : قیمت مرغ اصلا بالا نرفته و اونایی که باور ندارن بیان از دم خونه ما خرید کنن. مردم هم بهتر به این شایعه ها توجه نکنن .
مکان : یه جای خوب زمان : یه موقعی از روز رئیس : وای مردم از تشنگی . معاون : وای مردم از گشنگی . یه صدایی که معلوم نیست از کجاست : آسوده بخوابید کارگران مشغول کارند .
مکان: یه جای بد زمان : یه وقتی از روز مکالمه دو تا آدم روزه دار : ....... ..... ....... ببین تا کجا ................ روزه باطل نمیشد ؟ برادر مواظب باش روزت باطل نشه .
خب امیدوارم نماز روزه هات قبول باشن اما بیایید باور کنیم روزه هامون راحت تر از اونی که فکر میکنیم باطل میشن .
آخر نوشت : شما هم منو نصیحت کنید سعی میکنم گوش کنم .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/06/19 | ساعت ارسال:
14:21
در اتاقی مملو از تاریکی نشسته ام و خیره خیره به درون تاریکی نگاه میکنم کسی از پله ها بالا می آید میدانم در دستانش فانوس نیست اما من به نور شمع هم راضیم
از این به بعد یکی از دوستای بسیار خوبم به اسم وحید تو مدیریت وبلاگ به من کمک میکنه که امیدوارم با کمکش این وبلاگ روزهای بهتری رو پیش رو داشته باشه . این آقا وحید از بچه های نیک روزگاره و مخش حسابی کار میکنه . فوق لیسانس عمران از دانشگاه تهران داره و تو رشته کامپیوترم میشه معادل مدرک لیسانسو بهش داد . تو زمینه های مذهبی اعتقادات خاص خودش رو داره و با رفتار خوب خودش افراد زیادی رو هم به دین اسلام جذب میکنه . خلاصه من که خیلی دوسش دارم و امیدوارم که وقت کنه و تو این وبلاگ مطلب بنویسه .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/06/05 | ساعت ارسال:
14:39
اول از همه این روز مبعث رو به همه تبریک میگم . دوم فردا تولد آجی طرلانه که از این طریق تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم که سالهای خوبی رو پیش رو داشته باشه .
خدایا تجسم نوازشهای تو به هنگام خلقت من چه سخت می نماید در این نیمه راهه بازگشت در شهری که تمام پنجره هایش رو به خیابان باز میشود و هیچ معماری پنجره ای به سوی تو باز نمی کند .
خدایا دیگر قنوتهایم درهای بهشت را به من نشان نمیدهد و به هنگام سجده هایم , پیشانیم از پشیمانی داغ نمیشود.
خدایا این رود که به دنبالش آمده ام به مرداب رسیده است نه به دریا و من در حسرت روزهای گذشته روزهای پیش رو را فنا میکنم .
خدایا میدانم آغوش تو همچنان باز است اما من از بوی بد خود شرمسارم .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/05/08 | ساعت ارسال:
16:12
امروز صبح که از خونه اومدم بیرون با یه نفر آشنا شدم. اونم مثل من داشت به سمت مترو حرکت می کرد . نمیدونم چرا تا دیدمش بهش سلام دادم و اتفاقا نمیدونم چرا اونم جواب سلام منو داد و مثل یه دوست قدیمی در کنار من شروع به قدم زدن کرد . ساکت و آهسته . نمی دونم هم مسیر بودیم یا هم مسیر شدیم اما به هر حال با هم سوار مترو شدیم و روی صندلی نشستیم .احساس خوبی داشتم و فکر میکردم این یه اتفاق جدید تو زندگیه منه . قطار شروع به حرکت کرد و بعد از عبور از ایستگاه اول دیگه جایی واسه وایسادن هم نبود چه برسه به این که صندلی خالی پیدا بشه . یه جوون بیست و چند ساله هم جلوی من وایساده بود . دو تا ایستگاه دیگه رو رد کرده بودیم که دوست جدیدم با حرکت دستش منو متوجه خودش کرد و آروم گفت نمیخوای جای خودتو به این جوون بدی؟ احساس میکردم این یه کار غیر منطقیه و نیازی نیست که جای راحت خودمو بدم به یه نفر که نیازی نداره اما خب دوست جدید بود و کاریش نمیشد کرد . بلند شدم و جای خودمو بهش تعارف زدم و اونم با زدن یک لبخند نشست جای من . به همین راحتی من جای خودمو با یه لبخند از پسر عوض کرده بودم . ولی واقعا دلچسب بود و این دل خودم بود که داشت شروع میکرد به بهتر زدن , تپشهایی همراه با لبخند . چه صبح جالبی شده بود , قلبم انگار صبحانه ای از لبخند خورده بود و این جواب یک محبت بی دلیل بود . من امروز صبح با فرشته ی مهربونیها آشنا شدم فرشته ای که فقط چند ساعت پیش من بود و بعد رفت سراغ یه آدم دیگه اما به من فهموند میشه بی دلیل هم محبت کرد .
نمی دونم قصه ی نادر و رسیدنش به تاج و تخت رو شنیدید یا نه ؟
ایران یه شاه داشت که نمیدونم کی بود و زیاد هم مهم نیست چون این قصه ی نادرِ و قصه ی شاه نیست . آره داشتم میگفتم این شاه یه معاون داشت که اسمش نادر بود و از اونجایی که شاه عرضه نگه داشتن مملکت رو نداشت همه ی کارا به گردن این معاون زرنگ بود . گذشت و گذشت تا اینکه نادر پیش خودش گفت آقا چه کاریه که من همه ی کارا رو انجام بدم و این شاهه حالشو ببره خوب خودم میشم شاه و حالشم خودم میبرم . اما از اونجایی که این نادر بچه محجوبی بود و اخلاق ورزشکاری هم داشت , روش نمیشد که به شاه بگه ایستادن بیجا مانع کسب است و اونو از تختش بیاره پایین , واسه همین یه فکر دیگه کرد و گفت اینا که من نباشم از گشنگی میمیرن واسه همین رفت پیش یه سری آدم که به اصطلاح کلشون گنده بود و به اونا گفت من استعفامو نوشتم و روی میز گذاشتم و اگه خدا قبول کنه می خوام برم تو کار ترانسفر زعفران به اروپا و واردات الماس از هند و اینا . اون آدما هم که کلشون گنده بود ولی دلشون کوچیک بود به چه کنم و چه کنم افتادن که اگه این نادر نباشه ما هم ول معطلیم و واسه همین به نادر گفتن آقا چه کاریه که تو اصلا معاون باشی ؟ وقتی همه چی دست تو رو میبوسه بیا یه دفعه شاه شو که هم استعفا داده باشی هم از پیش ما نری آخه دل ما واست تنگ میشه!! . بعد نادر شد شاه و بقیه قصه رو هم که خودتون میدونید .
از اون تاریخ به بعد خیلیا خواستن نادر بشن و از راه فرعی و ترسوندن بقیه و نشون دادن جای خالیشون به اهدافشون برسن اما همه که نادر نمیشن و همه ی جاهای خالی هم مثل جای نادر نمیشه .
شاید تا حالا واسه شما هم پیش اومده که یک فایل تصویری گرفته باشین و با یه عالمه اشتیاق خواستین نگاش کنید که یه دفعه متوجه شدید که فایل مورد نظر با برنامه هایی که رو سیستمتون نصب کردید اجرا نمیشه و کلی هم حالتون گرفته شده باشه و کلی معطل شدید تا بتونید یه نرم افزار پیدا کنید تا بتونید فایل مورد نظر رو به تماشا بشینید . اصولا ویندوز مدیا پلیر تعطیل ترین مدیا پلیری هست که تا حالا درست شده و در حد یه کودک دبستانیه گیج هست . احتمالا تو کیریسمس به فکر ساختش افتادن که این همه تعطیله . ولی شما میتونید این کودک منگتون رو یه باره پروفسورش کنید . خب واسه این کار یه برنامه هست به اسم k light mega codec که با گرفتنش میتونید خیالتون رو از بابت پلی کردن فایلهاتون راحت کنید . فکر کنم با نصب این برنامه حتی فایلهای متنی رو هم که به ویندوز مدیا پلیر بدین واستون خودش بشینه تبدیل به آهنگ کنه . حالا من یه نمونه کوچیکشو بهتون میدم که حجمش کمه و خوب تا حد خوبی کاراتون رو راه میندازه . اما واسه پیدا کردن فایل اصلیش خودتون زحمت بکشید و دنبالش بگردید با حجم تقریبیه 30 مگا بایت . برای دانلود اینجا کلیک کنید . (۲ مگا بایت )
تو میگی دوسم داری, چشات پر از فریب میشه حالی به حالی شدن دل, قصه ی تلخی بود, دیگه تکرار نمیشه تو می خوای تنهام بزاری, از همه حرفات میشه فهمید دل من کلبه ی سردیست , تو نترس ,دیگه گوله ی آتیش نمیشه تو میگی دوسم داری, آسمون پس چرا ابری میشه؟ تقصیر من نیست به خدا , دستاتم , شرمنده ی نگام میشه قصه ی رفتن تو نه این که غصه نداره ولی من هم میدونم این طناب پاره دیگه زنجیر نمیشه تو میگی دوسم داری ببین گلای قالی چی میگن اونا هم داد میزنن این یار واست یار نمیشه تو برو اینجا نمون, هوام داره سرد میشه تو خودت خوب میدونی , دیگه این دل من , کلبه ی گرمی نمیشه تو میگی دوسم داری گریه ی ابرا در میاد توبه کرد این دل من دیگه شیدا نمیشه قصه ی رفتن تو , خیلی وقته که داره خونده میشه بعد از این غروب دیگه , چشمام , به روی خورشید باز نمیشه تو میگی میخوای بری دلت اینجا زندونی شده یعنی میخوای , پرنده ای بشی, که دیگه باز داشت نمیشه؟ حرف اول و آخر زدی , گفته بودی روت نمیشه برو ولی اینو بدون, اینجا دیگه کسی واست پرپر نمیشه
آخر نوشت: ماری خانوم من نمیدونم چطور با شما صحبت کنم آخه آی دی تونم ندارم ولی اگه موافقتتونو اعلام کردین یه راهی هم بگین که من کلمه ی عبورتونو بهتون بدم . باعث افتخار ما هست که اینجا رو نورانی کنید .
نويسنده:
مهدی شکرانه | تاريخ ارسال:
سه شنبه 1387/04/25 | ساعت ارسال:
21:36
دیروز که دوست کدی جون بهم سلام یخی رسوند یهو نمیدونم چی شد که سردم شد
و رفتم تو حال و هوای زمستون . بعد گفتم زمستون و یاد همین
زمستونی که گذشت افتادم . یاد سرمای بیش از حد , یاد برفایی که
میگفتن 50 ساله که همچین برفی نیومده , یاد بابا گازی که هی میگفت صرفه جویی
کنید تا هم وطنای دیگتون نلرزن , دوباره یاد کدی جون افتادم که گذاشت در
رفت از گلستان , یاد کسایی که موندن و از سرما مردن , یاد ارمنستان افتادم که
یه سریا از داخل بهشون خط دادن که گاز رو قطع کنن( این آدما هیچ وقت معرفی نشدن
احتمالا نقش خورزو خان رو به عهده دارن) , یاد حرفایی افتادم که نوید
تابستانی پر آب رو میدادن و رسیدن صبح بعد از شب , یاد تابستون افتادم که یهو
خشکید , یاد وزارت نیرو که فقط زورش به مردم خودمون میرسه , یاد قاچاق کردن
برق به کشورهای همسایه توسط دولت مکرمه , یاد خوابیدن تولید
در کشور , یاد پختن مردم از گرما , یاد سوختن وسایل الکتریکی , یاد جیبای
خالی,
یاد بابا برقی که میگه صرفه جویی کنید تا هموطنای دیگتون بی برق نمونن ,
یاد
آمریکای خون خوارمیفتمکه سالی یه ثانیه برقشون میره اونم به احترام
ادیسون ,
یاد تهدید آمریکا برای حمله به ایران , یاد حرف پرزیدنت احمدی نژاد که
گفته ما
بزرگترین قدرت جهانیم ( تو چی نمی دونم!!!!) یاد نیروگاه بوشهر که از زمان
به
آب افتادن کشتی نوح در حال ساخته شدنه و یاد خیلی چیزای دیگه افتادم .
خداییش مدیریت یعنی چی؟ یعنی سرما در سرما و گرما در گرما ؟
ما که آخرش نفهم میمیریم ولی از خدا بترسید
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخر نوشت : ماری خانوم میگه هکش کردن و اعصابش داغونه . منم اعصابم داغون
میشه
وقتی می فهمم داره تهدید میشه ولی چه کنم که کاری از دستم ساخته نیست .
میگه لینکمو بردار و منم مجبور به قبول هستم به امید روزی که آدما آدم تر
بشن
و روزی که دوباره ماری خانوم بیاد و آدرس جدیدشو بده . منم از همینجا
دعوتش میکنم
اگه دوست داره بیاد چهار تایی زیر یه سقف زندگی کنیم . اینجا واسه
خانومایی
مثل ماری خانوم همیشه جا هست و آغوش ما هم کاملا باز . در کلبه ی ما رونق
در تاریکیه شب فریادها از ستاره ی من تا ستاره ی تو غرق میشوند در میان فاصله ها ستاره ی تو خواب است ؟ یا فریادهای من بی جان ؟ شاید راه دور است !!هان ؟ فریادهای من بی تاب غرق میشوند و تو را صدا میکنند تا شاید قایق نجاتی از ستاره ی تو آنها را از آب بگیرد ولی چه بی ثمر میمیرند و در اعماق این دریای فاصله آرام میگیرند ستاره ات را بیدار کن اگر در خواب است من فریادهایم را بلندتر میکنم از فاصله ها نترس فقط قایق نجاتی آماده کن .